|
|
|
به نام تک مکانیک قلبهای تصادفی |
|
بعد از 5 ماه مشغول شدن به شغل شریف خر خونی بالاخره تونستم در دانشگاه سراسری شهید بهشتی کرج که انتخاب دومم بود در رشته ی عمران قبول شم این همه ی زندگی من بود تا الان حس میکنم موفق شدم و خوشبختم ولی از عواقبش میترسم عواقبی که شاید کسی نبینه
+
نوشته شده در پنجشنبه 6 آبان1389ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط بابک
|
تهران به تهران نرسیدم ولی تا کرج امدم من قبول شدم دانشکده فنی کرج سراسری
+
نوشته شده در سه شنبه 4 آبان1389ساعت 10:15 بعد از ظهر توسط بابک
|
به تاوان نمو ریشه هایش درخت پیر باغی را بریدند دریغ اینجاست از آنهایی تبر خورد که زیر سایه اش می آرمیدند
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 مهر1389ساعت 2:42 بعد از ظهر توسط بابک
|
طفلی به نام شادی، استاد محمد رضا شفیعی کد کنی
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 مهر1389ساعت 2:39 بعد از ظهر توسط بابک
|
همش ۳۷ ساعت دیگه مونده
اومدم کارت ورود به جلسرو بگیرم زیاد وقت ندارم
+
نوشته شده در چهارشنبه 24 شهریور1389ساعت 6:3 بعد از ظهر توسط بابک
|
برنامه زندگی من در چند روز اخیر چایی بیسکوییت درس, درس چایی بیسکوییت , چایی چایی درس بیسکوییت بعضی اوقات هم برای تنوع غروبها از بادام زمینی مزمز استفاده میکنم و توصیه میکنم از بیسکوییت taste it شیرین عسل استفاده کنید چون 200 تومان و محتوای 25 عدد بیسکوییت کاملا به صرفه تازه با این روش تونستم انگل خودمو دفع کنم . به این گونه : سه روز فقط چایی و بیسکویت میخوری، روز چهارم فقط چایی میخوری در این موقع کرم میاد بیرون و میپرسه پس بیسکویت کو ؟ بعد میگیریش
+
نوشته شده در چهارشنبه 16 تیر1389ساعت 5:28 بعد از ظهر توسط بابک
|
بعد پاک میشم بعد فراموش میشم بعد یه خاطره میشم چه با خداحافظی٬ چه بی خدا حافظی
+
نوشته شده در یکشنبه 6 تیر1389ساعت 1:29 بعد از ظهر توسط بابک
|
مغزم هنگه بدنم عادت نداشت ایینقدر درس بخونه نزدیک به انهدامم کوروش تو نخواب که ملتت در خواب است. آرامگهت غرقه به زير آب است. اينبار نه بيگانه که دشمن ز خود است. صد ننگ به ما که روح تو بي تاب است تولدت مبارك، هان؟ ببخشيد، پيوندتان، نه، يعني برد غرور آفرين تيم، نه، چيزه، ماه مبارك رمضان، نه، اصلا ولش كن، دوست دارم:ِ یه لره که پولدار بوده بچشو میبره مهدكودك لندن خارجى یادش بدن سال بعد میره سراغ بچه اش نرسیده به مهد كودك بچه هاى لندنى داد زدن ممتقى ممتقى بوات اومــــــــــــد این خبر از آخرین وضعیت من
+
نوشته شده در دوشنبه 31 خرداد1389ساعت 3:34 بعد از ظهر توسط بابک
|
اگر من عاشق می شدم عزیزم، عشقم فقط بر زبانم نبود، بلکه از دلم برمی آمد. عشقی که از افق دل طلوع کند، غروبی ندارد.مطمئنم اگر من عاشق می شدم، واژه ی عشق را اینقدر ساده خرج نمی کردم، که روزی واژه هایم تمام شود و زبانم معطل بماند که چه بگوید؟! دلت عاشق نبود، ایین رو قبلا نوشته بودم تو پستهای قبلی می تونید کاملشو پیدا کنید
+
نوشته شده در دوشنبه 17 خرداد1389ساعت 4:52 بعد از ظهر توسط بابک
|
خیلی وقته میخوام یه چیزی بنویسم ولی نه مغزشو دارم نه وقتشو هرکی بهم رسید گفت امسال درس بخون واقعا روم نمیشه درس نخونم بعضی وقتها به پنجره که نگاه میکنم میبینم هوا تاریک شده باورم نمیشه که من از صبح دارم درس میخونم بابک این همه درس میخونه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ امشب هم واقعا احساس میکنم مغزم درد میکنه داشتم توی یه سری خاطرات دور میزدم که به یه شعر خیلی خوشکل از فرهاد که خیلی وقت پیش یکی از دوستای خوبم برام فرستاده بود بر خوردم خیلی باهاش حال کردم . می خوام بهش بگم مرسی
تو هم مومن نبودی هه!
+
نوشته شده در یکشنبه 26 اردیبهشت1389ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط بابک
|
نامگذاری سال ۸۹: سال فشار اسلامی، تحمل ملی
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 اسفند1388ساعت 9:19 بعد از ظهر توسط بابک
|
رهبر ما آن جوان 15 ساله ای است که فیلتر شکن به کمر میبندد و با سرعت 2 کیلوبایت بر ثانیه 2 گیگابایت دانلود میکند
+
نوشته شده در شنبه 8 اسفند1388ساعت 10:4 بعد از ظهر توسط بابک
|
ببخشید میدونم دیر به قولم عمل کردم معذرت ولی گذاشتم امیدوارم همیشه فرصت به کا بردن ایینارو تو زندگی داشته باشید بعضی موقعها ادم از مشکلاتش این قدر گیج میشه که فقط چنگ میندازه برای رهایی و با چنگ انداختن هیچ وقت هیچ چیز درست نمیشه باید رفت دنبال اصل کاری موفق و بی غم باشید
Q question سوال کنید زیاد سوال بپرسید , شما ایینجایید تا یاد بگیرید
R relax ساده بگیرید اجازه ندهید که نگرانی و استرس بر زندگی شما حاکم شود و به یاد داشته باشید که همه چیز در نهایت درست خواهد شد
S Share به اشتراک بگذارید استعدادها , مهارتها, دانش و زمانتان را با دیگران به اشتراک بگذارید , هر چقدر برای دیگران سرمایه گذاری کنید , چندین برابر دریافت خواهید کرد
T Try تلاش کنید حتی وقتی آرزوهایتان غیر قابل دسترس به نظر میرسد از کوشش باز نایستید , از دستآوردهای خود شگفت زده خواهید شد
U Use به کار ببرید به بهترین شکل از استعدادها و تواناییهایتان استفاده کنید . استعدادهایی که از آنها استفاده نشود , ارزشی ندارد . به کار بردن صحیح استعدادهاوتواناییهایتان برای شما پاداش غیر منتظره ایی به دنبال دارد .
V value ارزش قائل شوید برای دوستان و اقوامی که شمارا حمایت کرده اند , ارزش قائل باشید و هر کاری از دستتان بر می آید برایشان انجام دهید .
W Work کار کنید هر روز سخت کار کنید تا بهترین باشید , اما اگر به اهدافتان نرسیدید , احساس گناه نکنید .هر طلوع , یک فرصت دوباره به شما هدیه می دهد
X x-ray عمیق بنگرید با دقت به درون قلب انسانهای اطراف خود بنگرید , زیبایی و خوبی را در قلب آنها خواهید دید .
Y Yield متعهد شوید به تعهدات پای بند باشید . اگر شما راه درستی در پیش بگیرید و متعهد بمانید , موفقیت را در انتهای راه خواهید یافت .
Z Zoom متمرکز شوید زمانی که خاطرات تلخ بر سر می آورند , ذهن خود را به مکانی شاد منعطف کنید . اجازه ندهید که چیزی مانع رسیدن شما به اهدافتان شود . در عوض روی توانایی ها , رویاها و فردایی روشن تر تمرکز کنید .
به این جملات داشتم دقت میکردم دیدم حرفهای تکراری تو روزمره خیلی راحت از کنارشون میگذریم حرفهایی که خیلیها تو گوش ما میخونن و ما بهش دقت نمیکنیم باید یاد بگیریم از کنار هر حرف درستی راحت نگذریم
+
نوشته شده در سه شنبه 4 اسفند1388ساعت 3:21 بعد از ظهر توسط بابک
|
امروز دلم به اندازه ی تمام روزهای پائیزی، گرفته است... .آسمان چشمانم به اندازه ی تمام ابرهای بهاری، بارانی است و قلبم انگار به اندازه ی سردترین روزهای زمستانی، یخ زده است... اما وجودم در این کوره ی داغ تابستانی دارد می سوزد...چهارفصلی است انگار، سرزمین دقایق من! دلم گرفته... کلافه ام... از خودم و سادگی ام حالم به هم می خورد! نمی دانم چطور باور کردم؟ من؟ من با آن همه ادعای زیرکی چطور خام آن حرفها شدم؟یادم آمد! حرف هایت را در کاغذ هزار کلمه ی عاشقانه پیچیده بودی، و من مثل کودکی بازیگوش، شوق باز کردن کاغذ کادو را داشتم. چه ساده بودم من، که مثل کودکی هایم فریب طعم شیرین آب نبات را خوردم ... باز هم کام لحظه هایم شیرین شد از طعم کلمات عاشقانه و عقللم رفت در شوقِ معشوق بودن!! آن قدر به گوشم خواندی که دوستت دارم، که بی تو زندگی بی معناست، که...... که باورم شد. و یادم رفت که روزی به خودم قول داده بودم که گول حرفهای عاشقانه را نخورم و واقع بین باشم. یادم رفت به خودم قول داده بودم که همیشه از عقل کمک بگیرم در انتخاب های زندگی ام... بیچاره عقل! در پشت میلهای بلندِ زندانِ احساس، چنان زندانی بود که راهی به بیرون نداشت و فریادهایش به گوش هیچ کس نمی رسید، حتی من! انگار صدای هشدارهایش را نمی شنیدم. خودت گفتی! خودت گفتی که می آیی و من را تا اوج قله ی سعادت، تا کاخ سپید آرزوها می بری! یادت هست؟ خودت گفتی که عشقم در خانه ی قلبت چادر زده ، برای همیشه! خودت گفتی که این عشق در وجودت ریشه دوانده و قطع این درخت مساوی است با مرگ تو! خودت گفتی که این عشق، مرهمی است بر زخم تنهایی ات! خودت گفتی که کودک ناآرام قلبت، در آغوش این عشق خوابیده است و جدایی از این عشق، مثل جدایی کودکی از مادر، ناممکن است! خودت گفتی... پس چه شد که تمام این حرف ها را فراموش کردی و رفتی؟ چطور شد که رهسپار دیار آینده شدی بی من؟ چگونه ریشه های این درخت را خشکاندی در وجودت؟ چه چیز مرهم زخم تنهایی ات شد، چگونه این کودک را از آغوش مادرش ربودی؟ آه! تو چه کردی؟دست دلم را گرفتی و به شهر خیال آوردی تا ساکن کاخ آرزوها شود، پس چگونه راضی شدی که در زندان کابوس ها رهایش کنی؟چگونه توانستی با من چنین کنی؟ تو عاشق نبودی اگر من عاشق می شدم عزیزم، عشقم فقط بر زبانم نبود، بلکه از دلم برمی آمد. عشقی که از افق دل طلوع کند، غروبی ندارد.مطمئنم اگر من عاشق می شدم، واژه ی عشق را اینقدر ساده خرج نمی کردم، که روزی واژه هایم تمام شود و زبانم معطل بماند که چه بگوید؟! دلت عاشق نبود، عزیزم! اگر عاشق بودی، اگر مرا می خواستی، با دیدن اولین مانع، جا نمی زدی! اگر عاشق بودی اصرار می کردی و راهی می جستی برای وصل، نه بهانه ای برای جدایی!ا گر عاشق بودی، اگر واقعاً، آن طور که می گفتی دوستم داشتی، اینقدر زود به دنبال بت دیگری نمی گشتی که در بتخانه ی دلت بگذاری و بپرستی اش! تو به عشق ایمان نداشتی که اینقدر زود کافر شدی! اگر عاشق بودی، می دانستی که خدای عشق، یکی است.. عشق ماندنیست، و هوس گذرا ! و تو گذشتی... دلم به درد آمده، دشنه ی بی وفایی، قلبم را مجروح کرده؛ بیچاره دلم، گوشه ی ویرانه های وجودم، افتاده و جان می دهد! بیچاره دلم! مُرد و دست آخر هم یک عاشق حقیقی به عمرش ندید! حق داشت بینوا، که درهای خانه اش را بسته بود به روی مدعیان عشق! می گفت اگر عاشق حقیقی باشند، بالاخره راهی به درون خانه می جویند، و اگر نباشند، حتی اگر درها را باز هم بگذاری، می آیند و می روند و حتی ردِ پایشان، بر پیکر ثانیه هایت باقی نمی ماند!آه! دلم گرفته! احساس می کنم فریب خورده ام... کلاه عاشقی را بر سر دلم گذاشتی و رفتی... دلم گرفته! دلم به اندازه ی تمام روزهای پائیزی گرفته است... آسمان چشمانم به اندازه ی تمام ابرهای بهاری بارانی است... و قلبم انگار به اندازه ی سردترین روزهای زمستانی، یخ زده است... اما وجودم در این کوره ی داغ تابستانی دارد می سوزد... داغی است بر دلم که می گدازد جگرم را...چهارفصلی است انگار سرزمین دقایق من!
+
نوشته شده در دوشنبه 3 اسفند1388ساعت 10:51 بعد از ظهر توسط بابک
|
روزي دروغ به حقيقت گفت: مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم؟ حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد. آن دو با هم به کنار ساحل رفتند، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد. دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت. از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است، اما دروغ درلبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود
+
نوشته شده در یکشنبه 2 اسفند1388ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط بابک
|
|
حرف من
این کلمه های که در این وبلاگند شعر نیستند .
پروانه هم نیستند . اینها تکه تکه های دل منند
که روی این صفحه ها سنجاقشون کردم
شاید تو بتونی از این تکه ها یک دل درست کنی
دلی که دیگر تکه تکه نباشد
دلی که نشکسته باشد
آن وقت حتما قشنگ ترین شعر دنیا اتفاق میافتد